#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_136
امیر -خواستم ببینم خودت چی میگی.....
-منظورت چیه؟؟؟
امیرلبخندی زد -هیچی ....فقط خواستم بیشتر همکارمو بشناسم ....
خواست عقب گرد کنه که
-چرا میخواستی فکشو بیاری پایین ؟؟
امیر با خنده برگشت سمتم - به همون دلیلایی که خودت حسشون کردی....
با ابروهای بالا رفته نظاره گر امیر بودم که داخل آساسنسور شد و آخرین لحظه نگام کرد و لبخندی عمیق زد و دستشو به حالت خدافظی و پیشونیش گذاشت
حرفاش تو ذهنم مرور میشد....
در کمال تعجب دیدم برخلاف ساعتی پیش از ذوق در حال سکته کردنم....
حرفاش حس خوبی بهم القاء کرد ...خیلی خوب....
میدونستم معنیه دوست داشتن نمیده اما همین که براش مهم بودم ....
وای .....نیلو بسه.....
به سمت خونه رفتم که تو راه گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم امیر روش با ذوقی نامحسوس گفتم
-بله؟؟
امیر- سلام ....شب رو یادت نره....
-چی؟؟؟
امیر - همه شام دعوتن همون رستورانی که بابا گفت .....
romangram.com | @romangram_com