#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_124

-اِ....بس کن دیگه ...خودم خواستم نوشتم ...برو کنار دیرم شد..
با ورقای تو دستم زدم به بازوش و از کنارش رد شدم
پررو شدما منم ....
خلاصه دو ساعتی با سالاری سر ادامه ش چونه زدیم آخر برنامه run شد و خوشحال ذوق کردم
همه ی کارمندا تقریبا کاراشون تموم بود که پروژه تکمیل شده رو فرستادیم به شرکت مذکور و هممون نفس راحتی کشیدیم...
سالاری- همه صبحونه مهمون من هستید.....
امیر-اگه راست میگی نهار مهمونی بگیر...
همه خندیدن
سالاری هم که انگار تو عالم دیگه ای بود
سالاری- خوب شام همه رستوران (......) ....ولی صبحونه هم
پابرجاست ...بریم
همه با هم رفتیم ....من و امیر و سمانه هم با ماشین سالاری رفتیم ..
تقریبا سه تا ماشین بودیم و سیزده نفر
اَیییییی.....کله پاچه.......
با چشمای ریز و قیافه ی چندش به کله پاچه ی که همه ی کارمندا مثل از قحطی در رفته ها پریدن توش نگاه میکردم کگه حس کردم کسی کنارم ایستاده....
نگاه کردم ...امیر بود
امیر- نمیاید داخل ؟

romangram.com | @romangram_com