#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_122
-باشه...
امیر رو مبل دراز کشید ولی صاف ....سرش رو روی دسته و پاهاشم از روی اون یکی دستش عبور داد و پاهاش آویزون شد ....
خوب معلومه نمیتونه این قد دیلاق رو تو مبل جا بده ....
....
کارم که تموم شد ساعتو نگاه کردم دیدم یه ربع مونده به زمانی که باید امیر رو بیدار میکردم....
تقریبا برنامه ی من تموم شده بود و باقیش رو باید با کمک سالری انجام
میدادم ....یعنی خودش گفت به اینجا رسیدم برم پیش خودش ...
رفتم پشت میز امیر نشستم و برنامشو نگاه کردم
خیلی کارش جلو بود ...نهایت کارش یه ساعت بود ....
نمیدونم چرا دستام بی اراده جلو رفت و شروع به تایپ کردن کرد
اصلا حواسم به ساعت نبود و به اطراف.....
تقرییبا فقط چند خط از برنامه مونده بودکه با صدایی زیر گوشم سکته ی خفیفی رو رد کردم....
برگشتم سمتش
-تو عادت داری منو بترسونی؟؟؟
امیر با بهت- نیلووووفر....تو چرا نوشتی؟؟؟
به مانیتور نگاه کردم
آهاااان ...
romangram.com | @romangram_com