#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_109
-سلام عشق خودم
یه دفعه دیدم امیر با چشمای گشاد شده نگام میکنه...تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم
هول شدم
مادرجون-سلام دخترم....سرکاری هنوز؟؟؟
-بله قربونت برم....راستش آقای سالاری امروز یه پروژه ای دادن دستمون که
زمان بره و مجبوریم همه بمونیم شرکت...نمیدونم چقدر طول بکشه ولی شماره ام روشنه کارم داشتی تماس بگیر
مادرجون-باشه....خودتم زیاد خسته نکن....وسطاش استراحت کن عزیزم
-چشم چشم
مادرجون-باشه پس من برم فیلم شروع شد
-فیلم واجبه یا من ؟؟ای نامرد....برو اصلا دیگه دوست ندارم
هر لحظه چشمای امیر گشادتر و چشماش قرمز تر میشد
از این بازی داشت خوشم میومد
پس روم غیرت داره؟؟؟
شاید!؟
خدافظی که کردیم امیر حرفی نزد ولی صدای نفسهای عصبیش نزدیکم
حس خیلی خوبی بهم تزریق میکرد
ساعت نزدیک نه و نیم بود که سالاری بلند گفت شام همه بیرون
romangram.com | @romangram_com