#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_108
نگاهی به چهره های دیگر مهندسا انداختم همه با نگاهشون میگفتن قبول کنم
-قبوله
امیرم با حرف من نفسشو کلافه داد بیرون
امیر-چاره ی دیگه ای مثل اینکه نیست ...قبول
سالاری بلند شد-پس همه برید سرکارتون ...احتمالا امشب همه مهمون من هستید تو همین شرکت....پس بهتره زودتر کارتون رو شروع کنید
همه رفتن و منم بعد از خوردن غذام رفتم تو اتاقمون دیدم میز امیر رفته کنار میز من و چسبیده بهش....ابروهام از تعجب پرید بالا و با صدای امیر کنار گوشم خودمم پریدم بالا
امیر بلند خندید-چیه؟؟؟چرا میترسی؟؟
حرصی گفتم-نترسیدم این چه کاریه؟؟؟
با دستم میز رو نشونش دادم که چسبیده به میز من بود
امیر-کارمون مربوط به همه و من حوصله ی همش بلند شدن و اومدن کنار میز شما رو نداشتم..برای همین این کارو کردم...ایرادی داره؟؟؟
نه ....نه
رفتم نشستم و مشغول کار شدم و بعد از چند لحظه یادم افتاد به مادرجون خبر ندادم
حضور امیر توی اون فاصله خیلی داشت آزارم میدادپیشش راحت نبودم و از گرما هم در حال پختن
شماره ی خونه رو گرفتم
مادرجون-بله؟
-سلام عشق خودم
یه دفعه دیدم امیر با چشمای گشاد شده نگام میکنه...تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم
romangram.com | @romangram_com