#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_105

حس اینکه شاید نسبت بهم حس غیرت داره....
حس اینکه یه حامی دارم....
نمیدونم....
ولی هرچی بود باعث شد با آرامش وصف ناپذیری بخوابم.....
صبح با حالی خوش بیدار ش م و بعد از خوردن صبحونه و خدافظی از مادرجون زدم بیرون و رفتم شرکت....نمیدونم چرا الکی حالم خوب بود و تو دلم یه دایره تنبکی بود
به شرکت که رسیدم رفتم بالا دیدم امیر در حال صحبت کردن با سمانه است و هر دوشونم نیشون تا بنا گوش بازه
کلی حالم گرفته شد خودمم نمیدونم چرا ؟
همون جلوی درب نیشم بسته شد و دایره تنبکی که تو دلم برقرار بود ساکت شد و جاش یه حسی نشست که نمیدونم اسمش چی بود
ولی هرچی بود چیز قشنگی نبود چون داشت دلمو میسوزوند
رفتم جلو
-سلام
امیر- سلام
سمانه- سلام نیلوفر جون خوبی ؟
لبخند مسخره ای زدم
-ممنون خوبم
امیر -امروز زود تشریف آوردید شرکت؟
سمانه- نیلو همیشه زود میاد امیر خان

romangram.com | @romangram_com