#محاق_پارت_866

ـ دیدنت توی این لباس با اون لبخند، زیادی جالبه برام. خواستم امتحانش کنم. چرا با غریبه امتحانش کنم، تا وقتی که تو هستی؟

و ابرویش را با حالت خاصی بالا می اندازد.

نگاهش را از چشم هایم نمی گیرد و بالاقطع اینجا قلتگاه خواهد شد! به قطع او را یک جوری می کشم که هیچ ردی باقی نماند!

با برخورد شانه ی سارا به شانه ام، یک قدم جلو می روم و بقیه قدم هایم را بی برگشت به سمت او ادامه می دهم!

من با او کاری ندارم!

با او حتی حرفی ندارم!

با او...

با او..

خدایا با او چه می شود کرد؟

چرا انقدر تغییر کرده است؟

چرا آن حجم از ته ریش و موهای مردانه، برای من تازگی دارد؟

چرا نمی شود، آن کت چهارخانه طوسی که دستمال کوچکی درون جیب کتش بود را از یاد ببرم؟

میان راه می ایستم.


romangram.com | @romangram_com