#محاق_پارت_867
صاف... با یک نگاه دقیق بر می گردم و نگاهش می کنم. عینک دودی اش را درون کیفش می گذارد و با لبخند زیادی بدجنسی، عینک طبی را به چشم هایش می زند و لب می زند:
ـ من فعلا هستم!
و من کجای دلم این فعلا هستنش را جا بدهم؟
کجای دلم، صدای جیغ دار ثمین را که توبیخم می کند، جا دهم؟
قرار بود اگر اگر... اگر دوباره دیدمش؛ کور شوم که؟
کور نشدم هیچ... دولپی قورتش دادم!
قرار نبود دوباره ببینمش...
قرار نبود حتی از کنارش بگذرم، چه برسد او را با این تیپ زیادی مردانه ببینم!
او...
مگر می شود فکر نکرد؟ مگر می شود به پنجره کوچک هوایپما زل بزنم و هی نخواهم به عقب برگردم تا از بودنش مطمئن شم؟
ما با هم همه چیز را به پایان رساندیم!
پایانمان زیادی غمگین بود!
و حالا...
romangram.com | @romangram_com