#محاق_پارت_865
ـ اولین صندلی برای شماست. لطفا سرجاتون بشینید و از گذاشتن وسایل خود، کناره ی پاهاتون خودداری کنید!
سرم را بالا می آورد و هیچ چیزی برایم عجیب تر از این نخواهد بود!
امروز از آسمان برای من می بارد! کوفته قلقلی می بارد با سنگ ریزه های گنده که یکیشان محکم به سرم می خورد.
ـ مسعود راست می گفت؛ خوشگلتر شدی! یا شایدم... پختره تر شدی.
روی صندلی اش می نشیند. پا روی پا می اندازد و مجله ی دستش را روی میز بین صندلی دیگر می گذارد:
ـ هستم خدمتتون....
و من نفس کشیدن را به قطع از یاد برده ام!
خب چطور می شود، آنقدر خونسرد شوم که از کنارش بدون نگاه دیگری بگذرم؟ می شود؟ می توانم؟ اصلا که چه ... که چه...
دستش که سر انگشتان مرا لمس می کند، بی مقدمه دستم را عقب می کشم و او با تک خنده ی کوتاه می پرسد:
ـ اوه نمی دونستم اینقدر هیجان انگیزم!
سرم را پایین می آورم:
ـ اینجا چیکار می کنی؟
دستش را روی میز کنار دستش می گذارم و درحالی که آرنجش را تا می کند، چانه اش را میان انگشتانش مخفی می کند:
romangram.com | @romangram_com