#محاق_پارت_864
باز دستم را بالا می اورم و تا مشتی نثارش کنم که جا خالی می دهد و درحالی که عینک دودی را روی چشم هایش می گذارد به سمت در خروجی می رود و دستی برایم تکان می دهد:
ـ منتظرم تا بیای...
دو دستم را بالا می آورم و برایش با نیش باز، دست تکان می دهم.
بعد از نیم ساعت، خرده کاری ها هواپیما، بالاخره مسافرها سر می رسند. ثمین کنارم می ایستد و من با لبخند بزرگی به مهمان ها نگاه می کنم.
ثمین خوش آمد می گوید و مسافرهای پشت سرمن به سمت، صندلی هاشان می آیند.
دست پیرزن را می گیرم تا دخترش هم از پله ها بالا بیاید. به سمت صندلی ها می رویم و از روی بلیطشان شماره صندلی را می خوانم. هردوشان که می نشینن، منتظر مسافر بعدی می شوم که جلوی دیدم را یکی از مهماندارهای مرد می گیرد. با اخم نگاهش میکنم:
ـ حداد برو کنار هیچی نمی بینم.
سرش را عقب برمی گرداند:
ـ وایسا یه دقه ریاحی، از ثمین یه سوال دارم.
نزدیک ثمین می شود و من به سختی از شانه های بزرگ و پهنش، نیمی از سر یک مرد را می بینم که درحال سرتکان دادن برای ثمین است. عقب می ایستم و با لبخند منتظرش می شوم.
وارد که می شود، بدون نگاه به چهره اش، نگاه گذری به بلیطش می کنم:
ـ سلام آقا، خوش اومدید. همراهم بیایید.
کنار صندلی می ایستم:
romangram.com | @romangram_com