#محاق_پارت_863
سرم را تکان می دهم و حتی مجال معرفی هم نمی دهم. بازوی مسعود را می چسبم و سمت صندلی ها می برمش.
کنارش می نشینم و زل می زنم به مژه های بلندش به بینی و تک تک عضلات صورتش که بیشتر از دوسال است ندیدمشان. نبود که ببینمش...
ـ این مدت چطور گذشت؟
چشمکی می زند:
ـ بدون تو، همه چی عالی می گذره!
مشتی حواله بازویش می کنم:
ـ حیف امشب پرواز دارم وگرنه می رفتیم خوش گذرونی...
ضربه ای به شیشه ی ساعتش می زند:
ـ فقط خواستم قبل رفتنت ببینمت. فعلا تهران هستم نگران نباش
انگشتانم را به بازویش می رسانم و نیشکون جانانه ای می گیرم:
ـ عزیزم تو غلط می کنی پاشی باز بری... دفعه پیش زورم نرسید، این دفعه جِرِت دادم بری
می خندد و از جا بلند می شود:
ـ پاشو برو دختر... کم زر زر کن. فقط قد کشیدی، شعورت هنوزم صفره.
romangram.com | @romangram_com