#محاق_پارت_861

چشم غره ای برایم می رود و پشتش را به من کرده و وارد سالن می شود:

ـ کم زبون بریز وزِه خانم! می دونم برای اون مرخصیه داری خودتو جر میدی!

به خنده می افتم و تا می آیم جوابش را بدهم کسی صدایم می زند.

چشم هایم گشاد می شود! تشخیص این تُن صدا برای من خیلی آسان است! همان بود که کمی بین تلفظ "لام" اسمم کمی مکث می کرد و بعدش می خندید!

ثمین ابرویی بالا می اندازد و نگاهش با شوک به پسری می افتد که مدتی از آخرین ارتباطمان می گذرد!

همان بود.

با همان موهای عجیب!

با همان تتو های عجیب تر...

با تیپ اسپرت زیادی دراماتیک تیره اش...

خنده ی کوچکش و به قول یکی از دوستانم، او شبیه اسپانیایی ها و آفریقایی هاست! رنگ پوست شکلاتی اش و تِم کوتاه موهایش او را شبیه رپر ها کرده است.

لبخندی می زنم. انگار با لبخندم، به خودش می آید. قدم دومش را بر می دارد و من بی توجه حضور آدم ها، جیغی می کشم و خودم را میان سینه اش پرت می کنم.

مقنعه ام تا نیمه سرم پایین می آید و او به سختی جلو دهانم را می گیرد تا آرام تر خوشحالی کنم.

مردک بی همه چیز هنوز همانقدر جذاب است! همانقدر تو دل برو و همانقدر وحشتناک است!


romangram.com | @romangram_com