#محاق_پارت_860

خب ما نمی توانستیم او را مجبور به ماندن کنیم! نمی توانستیم بگوییم همایون را بخواه ولی او هم دیگر ما را نخواست!

پلاک گردنبند را که لمس می کند، از فکر بیرون می آیم و سرم را بالا می آورم. پلک می زنم و او هیچ چیزی نمی پرسد!

بالشتی پشت کمرش می گذارد و به پایینه ی مبل تکیه می دهد و پتوی مسافرتی اش را روی شانه هایش می اندازد...

بیشتر از پنج ساعت می خوابم و بعد با آلارم گوشی ام از خواب بیدار می شوم.

هوا روشن شده است... آلارم را قطع می کنم و سرم را که تکان می دهم، نرمی بالشت را حس می کنم.

سرم را عقب می چرخانم و نگاهم به همایون می افتد. روی مبل سه نفره چمباته زده است و پیراهنش تا سینه اش بالا رفته است.

لبخندی می زنم و از جا بلند می شوم. لباسش را پایین می کشم و پتوی خودم را روی سینه اش می اندازم و با برداشتن گوشی ام به سمت اتاقم می روم.

بعد اتو کردن لباس هایم و برداشتن کیک شکلاتی که صاحبخانه همایون درست کرده است، بی صدا از خانه خارج می شوم، ولی قبلش برای همایون یادداشت می گذارم و خداحافظی می کنم.

ماشین آژانس دنده عقب می گرد و مقابل درخانه می ایستد. در عقب را باز می کنم و سوار ماشین می شوم. آدرس را از قبل داده ام و این مسیر کمی کوتاه را در چُرت زدن و گوش دادن به آهنگ های ایرانی و چند پادکست کوتاه می گذرانم.

ثمین را جلوی ورودی سالن ورودی فرودگاه می بینم. باز آن مانتوی جلوبازی که شوهرش از آن متنفر است را پوشیده است. هروقت که این مانتو را می پوشد، یعنی شب قبلش یک دعوایی داشته اند و خانم برای حرص شوهرش این مانتوی آبی آسمانی را پوشیده است.

می دانستم پرواز امروز با شوهر اوست و این واویلا وار موهای طلایی اش را بیرون می ریخت و رژ رنگ تیره تمدید می کند. به این کارهایش عادت کرده ام. با بچه ها کلی به این رفتارهایش می خندیم، همیشه هم می گوید؛ مهدی همینطور عاشقم شده است!

سلام بلندی نثارش می کنم و سر تعظیم برایش فرود می اورم:

ـ به به می بینم دلبری قراره کنی!


romangram.com | @romangram_com