#محاق_پارت_859

دوساعت تمام کنار هم می گذرانیم. فیلم می بینیم، غذا می خوریم، پاسور بازی می کنیم و من همان جا روی پای همایون جا خشک می کنم. موهای بلند تر شده ام را روی پاهایش می اندازم و او با لذت تماشایم می کند:

ـ همیشه بخند خوشگلم...

لبخند دندان نمایی می زنم و پتوی مسافرتی را تا شانه بالا می کشم:

ـ حالت چطوره همایون؟

موهایم را از روی صورتم به عقب می فرستد:

ـ تو رو می بینم خیلی خوب میشم.





و خب راستش من هم او را می دیدم، یک جور دیگر می شدم. اصلا هم برایم زن همسایه مهم نبود که رابطه من و همایون را اشتباه می دانست! برایم مهم نبود که بغالی و چغالی نبش کوچه پشت سرمان، حرف ها و قضاوت های مزخرف می کند و یک کلاغ و چهل کلاغ محل شده ایم!

ـ خیلی وقته دیگه پیگیره نیلوفر نیستم عزیزم.

راست می گفت! خیلی وقت بود که نیلوفر عروسی کرده است و ما هم به مراسمش رفتیم؛ اما بیشتر از یک ساعت آن جَو خفه را تحمل نکردیم و با دادن هدیه ای به خانه برگشتیم.

همایون خیلی بهتر شده است! تصمیم گرفته است با منشی شرکتشان وارد رابطه شود و کمی هم فکر ازدواج با آن دختر است. من ندیدمش، حتی کنجکاو هم نیستم؛ فقط می خواهم غیر نیلوفر باشد!

خب یک سری آدم ها هم با تمام بدهکاریشان، تو را رها می کنند! نیلوفر چند سال طولانی بدهکار ما بود! بدهکار محبتمان، بدهکار خوبی مان و بدهکار قلبی که شکست!


romangram.com | @romangram_com