#محاق_پارت_858

نیم ساعت بعد هردومان خسته وارد خانه می شویم و من به کل یادم رفته است که ساکم را داخل هواپیما جا گذاشته ام.

دوش کوتاهی می گیرم و با زنگ زدن به ثمین، ساکم را از شَرِ گم شدن نجات می دهم و با آن حوله ی خیس شده از موهایم وارد پذیرای می شوم.

ـ موهات رو خشک کن عزیزم...

سرم را تکان می دهم:

ـ چشم سروم...

و کاسه بزرگ پفیلا را از روی اپن قاب می زنم و سمت مبل ها می روم.

ـ زیاد نخور... غذا سفارش دادم. شکم خالی نخوابی.

دستم را پشت تکیه گاه مبل می اندازم و به سمتش برمی گردم:

ـ می دونی عاشقتم؟

با شیطنت ابرویش بالا می اندازد:

ـ چندتا؟

لب هایم را غنچه می کنم و بوسه ای برایش پرتاب می کنم:

ـ نگم برات خوشتیپ...


romangram.com | @romangram_com