#محاق_پارت_857

ـ از الان گرفتم...

ابرویی برایم بالا اندازد و سرعت را کم می کند:

ـ اوه پامچال پلیس...

می خندم و سرم را به عقب برمی گردانم.

صدای بلندگو پلیس می آید که شماره پلاکمان را می خواند و من شرورانه به همایون نگاه می کنم:

ـ جون پامچال بپیچ... پولش با من...

با خنده سر تکان می دهد و بی راهنما زدن وارد نزدیک ترین کوچه می شود و بعد آن وارد کوچه دیگر و از آن کوچه مستقیم به یک خیابون شلوغ می رسد. به سختی ماشین را بین دو ماشین مشکی جا می دهد و سقف ماشین را می زند.

ـ دهنت سرویس... اینبار اگه ماشین رو نخوابوندن. کم اون بیشرف ویراژ میده.

خندیدم و گردن کشیده، گاز گنده ای از گونه مردانه اش می گیرم.

چراغ که سبز می شود، ترافیک قفل خیابان، باز می شود و همایون با راهنما زدن وارد بلوار کناری می شود. خیابان نبش را سر می گیرد:

ـ پس بریم خونه؟

سرم را تکان می دهم:

ـ میخوام بخوابم. پرواز امشبم داخلی نیست اتفاقا... از سمت بابای میثمه... نمی خوام خواب آلود باشم.


romangram.com | @romangram_com