#محاق_پارت_856

ـ گوه نخور...

لبخندی به همایون می زنم:

ـ دلم برات تنگ شده بود ژیگول جونم...

موهایم را نوازش می کند:

ـ دل منم عزیزدلم...

چند دقیقه ام نگذشته است که مقابل خانه ژیلا می ایستد و بی خداحافظی ماشین را به همایون می سپارد و رسما تا خانه ی ژیلا که انتهای کوچه بود، می دود! مردک غول... ان سمت هم، ژیلا را می بینم که با آن مانتوی زرد قناریش برایمان دست تکان می دهد.

همایون جایش را عوض می کند و من از میانه صندلی، روی صندلی شاگرد می نشینم و همایون با یک گاز جانانه ماشین را به راه می اندازد.

شیشه ها را پایین می دهم و سقف ماشین زیادی مدرن میثم را بر می داریم. دستم را در هوا تکان می دهم و جیغ می کشم. همایون می خندد و تمام دلتنگی ما با همین چنددقیقه کنارهم بودن، به سادگی رفع می شد.

اخمی می کنم و با صدای بلند می گویم:

ـ امشب هم پرواز دارم هما...

و لب هایم را بر می گردانم. دست آزادش را جلو می آورد و لب هایم را فشار می دهد:

ـ بعدش مرخصی بگیر قشنگ جانم...

سرم را تکان می دهم:


romangram.com | @romangram_com