#محاق_پارت_855
قدم هایم را کند می کنم:
ـ من بیشتر از دو هفته مرخصی می خوام! از الان برام بنویسش...
و دستم را بی اهمیت به " برو بابای" او، به هوا پرتاب می کنم.
از خروجی که بیرون می روم، تکیه به ماشینش با آن ژست دخترکشش، عینکش را کنار می زند و دست هایش را برایم باز می کند. هنوز درون بغلش جا نشدم که بوق جیغ دار ماشین مرا از جا می پراند و صدای داد میثم بلند می شود:
ـ می خوام برم سراغ ژیلا، بتمرگید اه...
همایون گونه ام را گذری می بوسد و روی موهای بیرون آمده ام را هم بوسه ای می کارد و سوار ماشین می شوم.
همایون برمی گردد عقب و دستش را سمتم دراز می کند. دستم را میان مشتش جا می دهد:
ـ چه بزرگ شدی!
میثم با اطفار دخترانه ای شروع به عُق زدن می کند:
ـ آره، ده کیلو اضافه کرده، ده سانتم قد کشیده! همون عنیِه که بود!
مشتم را محکم به سرش می زنم و با آخ بلندی، غضب ناک از درون آیینه نگاهم می کند:
ـ اگه به ژیلا نگفتم!
زبان درازی می کنم:
romangram.com | @romangram_com