#محاق_پارت_854

میان راه سرپرستمان جلویم را می گرد و با چشمکی که معنی چاپلوسی می دهد، جلوی راهم را می گیرد!

ـ پامچال جان!

این جانش یعنی از الان جان به جان آفرین، تسلیم شو!

با خنده و کلافگی می پرسم:

ـ ثمین من دیگه جای ترنج نمیام!

لبخند بزرگی می زند؛

ـ فقط همین امشب... بعدش بهت یه مرخصی گنده میدم عشقم...

چشم هایم گشاد می شود:

ـ ناموسا؟

سرش را تکان می دهد:

ـ امشبو فقط بیا... ریش گرو گذاشتم دختر...

سرم را تکان می دهم و درحالی که هیکل تپل شده اش را کنار می زنم، میگویم:

ـ برام إس کن.. درضمن...


romangram.com | @romangram_com