#محاق_پارت_853

چند سال بعد...

این جا به نوبه ی خودش یک زیبایی داشت که من برایش، خودم را می کشتم.

اینجا کجاست؟

اینجا منظورم، گوشه ی دنج هوایپمای رو به اوج است که تنها ابرهای به چشم هایت می آید...

اینجا جایی ست که معلق می شوم و یکی از دوستان دورگه ام ضربه ای به کمرم می زند تا نگاهم را از پنجره ی مردی که یک ساعت از ورود به هواپیما نگاهم می کرد، چشم بگیرم تا بنده خدا فکر و خیال نکند.

هوفی می کشم و مقنعه ام را میزان می کنم.

فکر می کنم؛ شاید پنج سال بیشتر است که به ایران برگشته ام...

فکر می کنم؛ همه چیز خوب پیش رفته است...

فکر می کنم که پرواز بنشیند، خودم برای همایون پرواز می کنم. یک ماه تمام است ندیدمش... آنقدر درگیرسفرکاریش بود که میثم هم ژیلا را ندیده بود.

از بستن کمربند همه مطمئن که می شویم، هوایپما به سمت باند می رود و چند دقیقه نگذشته، چرخ هایش با صدا باز می شود و در ادامه سایش چرخ ها بر روی آسفالت ها...





بعد خروج مسافرها، قطعا هُل ترین مهماندار این هواپیما من خواهم بود.


romangram.com | @romangram_com