#محاق_پارت_852
من...
هیچ نداشتم. هیچ نداشتم... هیچ...
سرم را به حالت نفی تکان دادم و او سرعتش را زیاد کرد. تنها نام فرودگاه را گفتم و نمی دانم با چشم های بسته ای که حتی میل دیدن ساعت را نداشت، چگونه وارد سالن فرودگاه شدم و چگونه بلیطم را از کیفم بیرون آوردم...
مدام برای خودم می گفتم، حواست کجاست؟
و به مردی که از کنارم رد می شد، برخورد می کردم!
هی برای خودم، أدا اطفار آدم های قوی را در می آوردم و التماس می کردم که یکی از این مردهایی که پشت به من ایستاده اند، او باشد...
سریال وار برگردد و لبخند بزند!
سریال وار بگوید؛ کجا بی من؟
و من اشک هایم خشک شود...
صدای زنی که به انگلیسی نام پروازها را می گفت، مرا از خواب بیدار نمی کرد!
مرا از گوشه ی صندلی آهنی سالن جدا نمی کرد...
مرا به بادجه سوم که چمدانم را از گوشه در ورودی اش می دیدم، نمی رساند...
**********
romangram.com | @romangram_com