#محاق_پارت_851
بی مقدمه بازویم را گرفت و مرا با زور سوار ماشین کرد. اشک هایم لب به لب چشم هایم جا مانده بودند و خودم دقیقا، کنار او بودن را می طلبیدم.
تاکسی حرکت کرد....
برنگشتم...
عقب را حتی نگاه هم نکردم.
برنگشتم...
حتی اشک هایم را تند تند پاک نکردم...
برنگشتم...
به نگاه راننده پیر هم توجه نکردم.
برنگشتم...
برنگشتم...
به خدا که برنگشتم و برای این برنگشتم، زار زدم.
برنگشتم و راننده پیر، دستمال کاغذی به دستم داد و گفت:
ـ می خوای برگردم؟
romangram.com | @romangram_com