#محاق_پارت_850

ـ جدا شدن همینطوره؟

شانه ام را با بلاتکلیفی بالا انداختم و یک قدم جلو رفتم و مثل چند دقیقه قبل مرا عقب کشید تا کنارش باشم. دست دست می کردیم برای یک تاکسی لامذهب! دست دست می کردیم برای جدا شدنی که حتی قبل آن، رابطه ای نبود! چرا همه چیز آنقدر سخت است؟

ـ خشایار...

دستم را رها کرد. انگشتان دستم را بالا آوردم و برای تاکسی که از دور می دیدم، دست تکان دادم. تاکسی کنار پایم ایستاد و من چشم هایم را بستم که بروم که خشایار خم شد و گفت:

ـ برو اقا، اشتباه شد...

مرد با غضب نگاهم کرد و رفت...

با اخم نگاهش کردم:

ـ لطفا...خواهش میکنم سخت ترش نکن...

مرا به سمت خودش کشید و به زنی که با نگاه چپکی اش ما را می خورد، اهمیتی نداد. کیفم را به دست دیگرم داد و بدنم کاملا به بدنش چسبیده بود!

ـ بیا حداقل بعدا همو...

سرش را کلافه تکان داد و یکهو مرا به عقب راند. قدمی به جلو رفت و برای تاکسی دستی تکان داد. بدون آنکه نگاهم کند، در تاکسی را باز کرد و گفت:

ـ بشین...

از جایم تکان نخوردم. دلم... دلم... خدایا دلم نمی آمد! این چه وضع مزخرفی ست که گیرش افتاده ام؟


romangram.com | @romangram_com