#محاق_پارت_849

انگشتانش را روی بریدگی نام ارکیده کشید:

ـ ما دوتا هم می دونیم هرکاری کنیم، تهش قرار نیست؛ چیزی به دست بیاریم... منظورم از کنار هم بودنمونه...





سرم را پایین انداختم و فاتحه ای که می خواندم، اصلا درست نبود! نمی دانم، بسم الله گفتم یا نه... نمی دانم سوره توحید را خواندم یا سه تا حمد خواندم!

خشایار پلاستیک کوچکی که چیپ در آن قرار داشت را روی سنگ قبر مقابل فامیلی ارکیده قرار داد:

ـ خب... این تو... اینم مهره ای که همه دنبالشن... برم؟

سرم را تکان دادم:

ـ نه....

کمی جلوتر رفتم و قسمتی که یک سری گل کاشته بودیم را با دستم کندم. آنقدر کندم که به ریشه گل رسیدم. چیپ را از پلاستیکش بیرون آوردم و درون قسمت خالی شده انداختم. با چشم گشتم و به سختی میان دیواره های خاک مخفی اش کردم. بطری آب را از کیفم بیرون آوردم و نزدیک گل ها دستم را شستم و از جا بلند شدم. خشایار کیفم را گرفت و دستمال کاغذی ای دستم داد.

از کنار قبر ارکیده که می گذشتم، فقط ازش یک چیز خواستم؛ که برایم" دعا کند! دعا کند که پشیمان نشوم، دعا کند که هرچه شد، درست باشد! دعا کند که بی خیال هر چه شوم که مرد کنارم ربط دار... مرا ببخشد که با عامل مرگش بالای سرش آمدم و لالمانی گرفته بودم..."

راه برگشتمان کوتاه شد... آنقدر کوتاه که حالا سر خیابان منتهی به قبرستان، هی جلو عقب می روم تا، تاکسی بایستد.

خشایار انگار حالا به خودش آمده است... بِر و بِر زل زده است به منی که قلبم در یک جایی با فاصله خیلی نزدیک به گوش هایم می زند..


romangram.com | @romangram_com