#محاق_پارت_848

انگشت شست دستش را نوازش وار روی گونه ام کشید:

ـ گل بخرم؟

ـ خودم می خرم.

مابقی کرایه ماشینم را از دورن جیبم بیرون آوردم و درحالی که از او جدا می شدم به سمت کانیکس کوچک گوشه ی قبرستان رفتم.

دسته ای از رز و ارکیده برداشتم و میان کاغذی برایم پیچیدن.

گلها را از دستم گرفت و امتداد انگشتانِ دست دیگرش، جای خالی میان انگشتانم را پر کرد. این برایم در عین لذت، پر از درد بود! تحمل مقداری از او برایم زیادی است! مقداری از این خوب بودن... مقداری از این نفس هایی که در چند وجبی ام کشیده می شد... مقداری از لعنتی بودنش.... همه چیز در عین خوب بودن، بد پیش می رفت...

با گذراندن آدم هایی که هرکدام روی هر قبری، دسته گلی می گذاشتن به قبر ارکیده رسیدیم. دستم را رها کرد و خم شد. گل ها را با آرامش روی سنگ قبر گذاشت و گفت:

ـ هیچوقت فکر نمی کردی که یه روز با خواهرت سر خاکت بیام؟ اینم از بدِ روزگاره... اگه بودی، قطعا از اون خواهر سلیطه ها می شدی که هر پسری نزدیک خواهرت می شد رو خواجه می کردی...

هنوز ایستاده ام. هنوز توانایی خم شدن را ندارم... انگشتان دستش که به آرامی انگشتانم را لمس کرد، کمی نرم شدم و پاهایم تا شدند.

گل های ارکیده را به دستم داد و گل های رز را خودش دست گرفت. برگ های رز را یکی یکی روی سنگ قبر انداخت:

ـ انگار خواهرت حرفی نداره... من جاش بهت میگم...

نگاهم کرد و دوباره سرش را سمت سنگ قبر چرخاند:

ـ خواهرت قراره یه مدت طولانی بره خارج از ایران... بابای میثم براش اونجا یه کار خوب جور کرده... احتمالا قراره باز مهماندار بشه و اون لباسی که من تاحالا درست حسابی، تنش ندیدم رو بپوشه...


romangram.com | @romangram_com