#محاق_پارت_847
حالت صورتش چیزی بین ناراحتی و لبخند بود! ژکوند وار و شکسته!
ـ نه! اگه فراموش کرده بودم؛ به هرطریقی تو رو کنار خودم نگه می داشتم!
به رو به رو خیره شد:
ـ هنوز با هیچ قسمت از نبود سیما کنار نیومدم! نه به خاطر اینکه زنم بود! به خاطر دخترش... به خاطر اشتباهم... به خاطر گندی که مدام به زندگی دیگرون می زنم و هنوز...
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ و هنوز زنده ام! چطور میشه یه آدم اینقدر پوست کلفت باشه پامچال؟ چاقو بخوره، گلوله بخوره، گشنگی بکشه، زندان بره و کلی بدشانسی بیاره وزنده بمونه!
دستم را از کنار پهلویش رد کردم و آرام کمرش را نوازش کردم:
ـ من چی بگم؟ با سابقه درخشان خودکشیام!
نگاهم کرد، دقیق... خط به خط.... رج به رج... زیر به زیر.... رو به رو....
پلک زدم و این تر شدن چشم هایم، مگر از بین می رفت؟ مگر می شد نبیند و من بهانه ی گرد و غبار را برایش بیاورم و او باور کند!
ـ من توانایی غصه خوردن برای تو رو ندارم!
تک خنده ای زد و با پشت انگشت اشاره اش، زیر چشم هایم را لمس کرد:
ـ نمی خوامم غصه منه احمق هیچی ندار رو بخوری دختر جون!
romangram.com | @romangram_com