#محاق_پارت_846
نگاهم به شال بود. شالی که روزی برای خفه شدنم، دور گردنم پیچید! وقتی دستش را از ماشین بیرون آورد و شال را دور گردنم انداخت و نفس های من سخت شد! آن زمان کجا و این زمان کجا؟ گند خورده است به تمام گذشته ام!
ـ چرا نذاشتی پیشت بمونه؟
درحالی که وارد نبش کوچه ی دیگری می شد گفت:
ـ که چی بشه؟ که یادم بمونه یه روز برای تو بوده؟
شانه ام را بالا انداختم و او دستش را دور شانه ام انداخت و این میزان نزدیکی اش مرا قطعا بدخواب می کرد.
سرم را کمی بالا گرفتم، فاصله قدی مان زیاد نبود که تلاش زیادی برای رسیدن به لب هایش کنم! اما... من... اما من قطعا هیچ تلاشی نخواهم کرد!
ـ خودمون تصمیم گرفتیم یه جایی این اتفاق رو قیچی کنیم!
هنوز خیره اش مانده ام! خیره صورتی که قرار بود؛ دیگر نبینم! حتی اگر اتفاقی بود هم باید کور شوم!
ـ خشایار؟
درحالی که درگیر خمیدگیِ بالای شالم بود گفت:
ـ بگو....
و نگاهش را به چشم هایم داد و من گفتم:
ـ اینقدر زود سیما رو فراموش کردی؟
romangram.com | @romangram_com