#محاق_پارت_845

سری کج کردم تا درون پاکت را ببینم که توجه اش جلب شد و پاکت را مقابل چشم هایم بالا آورد.

ـ یادته انداختیش بیرون؟

گیج نگاهش کردم:

ـ مگه چیه؟

پاکت دسته دار را سمتم گرفت:

ـ خودت ببین!

پاکت را به دست گرفتم و مشغول خارج کردن چیزی شدم که حتی در ذهنم تنها یک خط کوچک باقی مانده بود!

ـ روزی که انداختیش بیرون، همون جا وایستاده بودم!

پلکی زدم، پلکی که فقط برای پاک کردن، خیسی چشمانم بود! از حالا شروع می شد! از حالا به عقب برمی گشتم و هی به او نگاه می کردم و می گفتم: " چرا؟ "

دستم را روی ریشه های شال کشیدم و گفتم:

ـ انگار مسیر فراموشیم رو از اینجا شروع کردی!

دستش را درون جیبش فرو برد:

ـ فراموشت نمی کنم پامچال! هیچ وقت اتفاق هایی ک بهت ربط داره رو یادم نمیره! تو یه اتفاق بزرگی که بدون اینکه بخوام، برام افتاد!


romangram.com | @romangram_com