#محاق_پارت_844
ـ بمون تا بیام...
به نوشته ی آبی رنگ" خشک شویی سالاریان" نگاه کوتاهی کردم و سرم را به سمت دیگر چرخاندم. هیچ چیز این محله برای من یادگاری و خاطره نبود! هیچ چیزی از این شهر به یاد نمی آورم، جز خانه مان! خانه ای که، پشت بامش، برایم اندازه ی یک شهر خاطره ساخته بود.
دست به سینه به او نگاه کردم. درگیر خارج کردن، مقداری پول از درون کیفش بود و پاکت دسته دار قهوه ای رنگی که از آن سمت به دستش دادن! مگر خشک شویی ها، داخل همچین پاکت هایی، لباس می گذارند؟ شانه ای بالا انداختم و او درحالی که در کشویی خشک شویی را می بست برای مرد دستی تکان داد و سمت من آمد.
موتورش را تکانی داد و زیر یکی از درخت ها برد. بوقی برای مرد درون خشک شویی زد و برگشت به من نگاه کرد:
ـ گفتم تا اونجا، پیاده بریم!
ابرویی بالا انداختم:
ـ که خاطره بسازی؟
ـ با موتور بریم؛ خاطره نمیشه؟
لبخند کوچکی زد، خیلی کوچک آنقدر کوچک که رد کشش لب هایش، خیلی زود، از ذهنم پاک شد.
ـ حداقل زودتر می رسیم!
توجهی به حرفم نکرد و قدم هایش را به سمت جاده مستقیم کج کرد. بند بلند کیفم را روی دوشم انداختم و خودم را به کنارش رساندم.
romangram.com | @romangram_com