#محاق_پارت_843

دست هایم را ازروی کتفش برداشت و دو طرف پهلوهایش گذاشت:

ـ درسته با هم نیستیم و نمیمونیم ولی قهر که نیستیم!

سرش را چرخاند و من بودم که آرام گفتم:

ـ کاش یه قهر ساده بود لااقل....

کاش می فهمید که چه گفتم! ولی خب فایده فهمیدنش چه بود؟ هیچ... هیچ...

موتورش را، راه انداخت. دست های من به رسم رها نشدن، بیشتر لباسش را به چنگ کشید و نگاه کردن او از این منظره... از این گردن و ریشه های کمرنگ ته ریشش، زنجیر گردنبند و زخم کوچک کنار کتفش... همه و همه منظره بود و بس... منظره ای که حالا به چشم هایم آمده است!

میانمان سکوت است... میانمان رفت و آمد های ماشین های پر دود است... میانمان دست انداز بزرگی است که با





ترمز ناگهانی تو، باعث چسبیدنِ سر من به نزدیک ترین قسمت گردن توست! میانمان، یک حرف به بزرگی اتوبانی ست که با سرعت غیر مجاز ازش گذشتی، میانمان خیلی چیزهاست و تو نمی دانی که فکرهای من، در همین، میان ها وا رفته است!

چراغ قرمز را هم نایستاد! برای جدا شدنمان عجله داشت؟ لبخند زدم...من به این همه بدبختی ام لبخند زدم به این همه نادیده گرفتن شدنم! به این که محتاج او شده ام! و این خوش آمدن ساده نیست!

این آرایش زیبای صورتم که در آیینه دیدم، دیگر زیبا نیست! این را وقتی فهمیدم که از جلوی شیشه های نمایشگاه ماشین گذشتیم و به جا حالت دست هایم، صورتم توجه ام را جلب کرد!

موتور که ایستاد، نگاهم به سر در مغازه ای افتاد که مقابلش ایستادیم. موتور را روی جک زد و دستم را گرفت تا از موتور پیاده شوم. کیفم را به دستم داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com