#محاق_پارت_842

موتور را عقب آورد و کیفم را از میان مشتم بیرون کشید:

ـ بشین بیینم چته تو...

پلکی زدم و سرم را بی میل تکان دادم:

ـ چرا اومدی دنبالم؟

هوفی کشید و سرش را به سمتی دیگر چرخاند:

ـ به اندازه کافی رو اعصابم هستی پامچال...

دستم را کشید:

ـ بشین دختر خوب...

سوار موتور شدم و دست هایم را روی کِتفِش گذاشتم که باعث خنده اش شد.

کیفم را بین خودش و خودم گذاشت و گفت:

ـ فکر کن دلم خواسته زودتر این رابطه ای که رابطه نیست رو تموم کنم...

سرم را با لبخندی تکان دادم:

ـ به هرچیزی غیر این، می تونم فکر کنم...


romangram.com | @romangram_com