#محاق_پارت_841
ـ حاجی یه لطفی میکنی؟
و درحالی که کیف پولش را از جیبش در می آورد ادامه داد:
ـ این چمدون رو ببر به این فرودگاه و به باجه سه بسپر لطفا...
کاغذی که اسم فرودگاه بود را دست پیرمرد داد و یک تراول هم کف دستش گذاشت.
ابرویی بالا انداختم:
ـ تو از کجا میدونی؟
شانه اش را برایم بالا انداخت و مچ دستم را میان دستش گرفت:
ـ از هما پرسیدم...
سرم را با تعجب تکان دادم و وقتی از رفتن راننده مطمئن شد، سمت موتورش رفت.
دستکش های چرمش را درون جیبش گذاشت و درحالی که کلاه کاسکت مشکی زیر بغلش را روی دسته ی موتور می گذاشت گفت:
ـ تا حالا سوار شدی؟
فقط نگاهش کردم. پیراهن اسپرت مردانه جین به تن داشت که آستین هایش را تا روی آرنج تا زده و با آن انگشتر حلقه ی در انگشت سبابه اش و ساعت مشکی رنگش، تیپ جدیدی از خودش به من نشان می داد. انگار که اولین قرارمان باشد! انگار که ما قرار است؛ با هم ادامه دهیم! انگار که هردومان سرمان در برف باشد!...
درحالی که جک موتورش را می زد، به عقب برگشت و گردنبند تکه ی ماهش از میان دکمه باز لباسش بیرون زد و من از تمامِ، تمام شدن های زوری و قلابی متنفرم! از تمام او با این همه ازارش متنفرم! اصلا مرا چه به رفتن از جایی که در یک قدمی ام نفس می کشید؟
romangram.com | @romangram_com