#محاق_پارت_840

چیزی در صفحه چتمان نبود! چیزی جز خط آخر حرف من و دو تیک دیده شدن، نبود!

وارد تنظیمات پروفایل شدم و آخرین عکسی که در هوایپما، دختر کنار دستی برایم گرفته بود را روی پروفایل گذاشتم. نگاهم کاملا آشفته بود! به پنجره و ابرها نگاه می کردم و یک گوش هنذفری درون گوشم و فنجان چای کنار دستم قرار داشت.

خواستم اینترنت را خاموش کنم که پیامی از سمت مسعود آمد. وارد صفحه چت او شدم و پیامش را خواندم:‌" کجایی که عکس پنجره هواپیما با لباس شخصی، پروفت می ذاری؟

پلکی زدم و جوابش را کوتاه دادم" فضولیش به تو نیومده!

خواستم دوباره اینترنت را خاموش کنم که از سمت خشایار پیام آمد! به هول و وَلا افتادم و سریع وارد صفحه چتش شدم:

ـ دم کوچه فیاض پیاده شو... با موتور من بریم.

یعنی؛ قرار نبود مرا نگه دارد؟ حیف نبود؟ نمی دانم!

اینترنت را خاموش کردم و به بیرون نگاه کردم. آنقدر حواسم پرت شد که کوچه فیاض را رد کردیم و همان سر کوچه خشایار را دیدم. با تعجب نگاهم کرد و من تازه به خودم آمدم که او موتورش را کنار ماشین آورد و گفت:

ـ گفتم فیاض!

سرم را با گیجی تکان دادم و به سمت راننده برگشتم:

ـ من همین بغل پیاده میشم!

راننده نگاهش را از خشایار گرفت و درحالی که راهنما می زد، کرایه ماشین را از کیفم بیرون کشیدم و هنذفری را از گوشم در آوردم.

چمدان را خواستم از راننده بگیرم که خشایار از موتور پیاده شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com