#محاق_پارت_839
ابرویی برایم بالا انداخت و چشمکی حواله ام کرد. با آن قِرهای ریزش سمت در پذیرایی رفت و دمپایی هایش را به هر طرف پرتاب کرد.
****
.
****
چمدانم را کشیدم و خودم را به سختی به جلو راه می بردم! دیشب اصلا نخوابیدم! مدام به دو تیک پیام نگاه می کردم و جوابی که نمی داد و من انگار منتظر کلمه ی " نرو" بودم!
در ابلهانه ترین حالت ممکن ناراحت بودم، انگار که یک شکست عشقی عمیق را تجربه کردم و افسردگی مفرطی دامنم را گرفته.
همایون برایم حرف زد و من فقط گوش می دادم و جوابم، تکان های سری بود که هیچ معنی ای نداشت.
چند خط از ترانه های چاوشی را برایم خواند و آخرش با زنگ های موبایلش و اسم خطیِ نیلوفر، از من فاصله گرفت!
می خواستم موبایلش را بگیرم و هرچه به نیلوفر، خوش می آید، بارش کنم؛ اما... بیشتر از سه بار تماس گرفت و هربار رد تماس همایون نصیبش شد و در آخر هم...
دستم را برای تاکسی بالا آوردم و درحالی که هنذفری را درون گوشم می گذاشتم، سوار ماشین شدم.
شیشه ماشین را پایین دادم و دوباره به صفحه چت، خودم و او خیره شدم...
romangram.com | @romangram_com