#محاق_پارت_837
راهش را سمت در خانه کج کرد و ادامه داد:
ـ میتونم باهات بیام...
ـ نمی دونم...
ـ ولی نمیام، بهتره یه کم خلوت کنی. بفهمی که جداییت منطقیه و از تصمیمت تا وقتی که با خودت کنار نیومدی برنگردی!
در را باز کرد و مرا به داخل هدایت کرد.
"کجا برم من ها؟
گم شده رویام"
میثم با بالشت روی آن تاب زخمت بزرگ دراز کشیده بود. نصف پاهایش از تاب بیرون زده است و معلوم نیست با کی چت می کند؛ ولی آن لبخند مضحک گوشه لبش، نشان کسی جز ژیلا نیست.
گوشی ام را از جیبم بیرون آوردم و با روشن کردن اینترنت، پیامی برایم آمد.
لبخندی زدم، اما کمرنگ...
" فردا زیاد پیش هم نباشیم خب؟ می ترسم کاری کنم که نذارم بری"
پلکی زدم. خب این تنها یک خوش آمدن ساده نبود!
" توی سرم صداش
romangram.com | @romangram_com