#محاق_پارت_836

ـ نگاهش میکنم، هی ارکیده میاد جلو چشمم، هی یاده پله ها می افتم، هی یاد گردنبندش می افتم.. اگه هروقت پیشش هی یاده اینا بیوفتم همه چی رو زهرمار می کنم! اونم... اونم...

لبخندی زدم:

ـ نمیگه مقصر مرگ سیما هستم، اما اونم منو می بینه یاد سیما می افته! بگم چی؟ بگم قسمت بود؛ زنت جایی بمیره که خواهرم رو کشتی؟

دستش دور شانه ام نشست:

ـ میفهمی که ازم فاصله گرفتی؟ اوایلمون رو یادت هست؟ من برات شاملو می خوندم، حافظ می خوندم، یه رمان ایرانی آبکی از بین این رمان زردها می خریدی، شبا بغل من می خوابیدی، برات می خوندم و تو خوابت می برد! ولی الان چی شدیم؟

شانه بالا انداختم:

ـ قرار نیست با خشایار ادامه بدم هما... نمی تونیم. بخواییم هم نمی تونیم... این وسط فقط دوست داشتن و خوش اومدن کافی نیست!

شانه ام را فشرد:

ـ می فهممت... پس اون چمدون بغل کمد لباسات...

سرم را تکان دادم:

ـ فردا منو ببر رشت... از اون ور بلیط رو انلاین اوکی می کنم... بنظرت تنها باشم بهتره؟

سرش را رو به اسمان گرفت و چند دقیقه به بالا نگاه کرد:

ـ امشب هوا خوبه... توی حیاط بخوابیم؟


romangram.com | @romangram_com