#محاق_پارت_835

ـ زیادی احساساتی شدیم نه؟

خندید و من به خنده اش چشم دوختم. تا به حال به خنده کسی نگاه کرده ای؟ من نگاه کردم و میل مردن دارم، میل همین گوشه ماندن و نرفتن دارم، میل باز کردن چمدانِ گوشه اتاقم و لغو سفر یک ماهه ام به جای ناشناس! من به او بی میل نیستم؛ ولی وقتی نمی شد، خب نمی شد، خواستن که دیگر اینجا اهمیتی ندارد! هردوی ما، به اشتباه کنار هم ایستادیم و به اشتباه سوار یک اتوبوس شدیم و بعدش ... و بعدش... به اشتباه ادامه دادیم! به اینجا رسیدن راحت بود؛ اما از اینجا برگشتن درست شبیه سراشیبی است، هن هن کنان بالا می رویم... می رویم... می رویم... به کجا بروم من، وقتی تو این چنین مرا به گوشه دنج خودت سنجاق کرده ای؟

کمی عقب رفتم و کف دستی که به گونه اش چسبیده بود را پایین انداختم. عقب رفتم... عقب و عقب... موتور را روشن کرد و گفت:

ـ فردا ساعت شش عصر خودت رو برسون همونجا!

می دانست کجا می خواهم همه چیز را تمام کنم، همه چیز را قورت دهم و یک لیوان آب خوش رویش!

دست چپ را روی صورتم گذاشت و از جایم تکان نخوردم، مرا با منگنه همین گوشه تخت دیوار گیر انداخته اند. همین جا... خب خاطرات کوچک دردناک تر است! او برایم خاطره ساخته است! مدت دیدنش، کنار من بودنش، زیاد بود! از همان شالی که به سمت خودش کشید و ماشینی که تقریبا از رویم رد شد! چه شد به این جا رسیدم؟ نمی دانم! کاش ندانم...

دست هایم را در جیب شلوارم فرو بردم و با آن دمپایی های لاانگشتی عقب گرد کردم. باتعجب نگاهم به همایون افتاد! مبهوت نبود! معمولی با یک ژست طلبکارانه تماشایم می کرد. این یعنی، من همه چیز را می دانستم، بهانه نیاور...

ـ میدونی من شبیه مامانت هستم؟ یعنی کلا نقش مامان رو برات دارم! هرکاری کنی، می فهمم حتی اگه قایمش کنی!

موبایل میان دستش را درون جیب شلوار دوخطش گذاشت:

ـ قراره تهش چی بشه؟ اینجور که تو بغلش کردی، یعنی قراره سختش کنی!

سرم با خنده تکان دادم:






romangram.com | @romangram_com