#محاق_پارت_834

به چشم هایش نگاه کردم. تیره... تیره... سیاه... قهوه ای؟ نمی دانم! حالا که در نگاهم سیاه بود!

در تاریکترین قسمت کوچه ایستاده که نه، در آغوش هم هستیم و این یک ماجرای دراماتیک در تمام سال های عمرم خواهد بود. اگر... گاهی هم می گویم؛ اگر بعد او، شبیه به او، یا کسی را اصلا مثل او نخواهم چه؟ بعد خودم را قانع می کنم که کلی آدم قرار است وارد زندگی ات شود، بی خیال این یکی شو، ضرر است، زهرمار است، به ولله که این زهرماری، خوش است!

دست هایم را برابر صورتش قرار دادم و دقیق نگاهش کردم. رد نگاهم به گردنبند دور گردنش رسید، لبخندی زدم:

ـ فردا تمومش کنیم؟

چانه ام را بالا داد:

ـ میخوای یک هفته پیش من باشی؟

سرم را تکان دادم:

ـ که هوایی ترم کنی؟

خنده کوتاهش را دوست داشتم و جمله اش را تلخ گفت:

ـ ما که هوایی تریم دلبر... ولی خب دلبر و جان فرسودن دیگه!

به او این چنین تاختن نمی آمد! چه مرگش شده است؟ می گفتن؛ آدم های اطرافت دم مرگت مهربان می شوند، نکند قرار است بمیرم؟

دست هایم را از روی صورتش برداشت و بوسه اش بر روی انگشتانم معنی فقط" خوش آمدن" را نمی داد، بخدا که فقط یک خوش آمدن ساده نبود. از آن خوش آمدن های درب کافه ولیعصر نبود، از آن ها بود که بعدها پیشمانم می کرد!

این مرد مرا از همه پشیمان می کرد! از همه...


romangram.com | @romangram_com