#محاق_پارت_833
ـ میگی قراره منو چال کنی و این حرف ها... ولی دلت نمیاد؟ من میگم هرچی تو بخوای، تو بگی! اصلا نمیدونی میخوای چیکار کنی!
کف دستش را به آرامی روی زخم کمرنگ شده ای صورتم کشید:
ـ میدونم به من علاقه خاصی نداری و فقط به چشمت خوش اومدم و این خوش اومدن دو طرفه ست؛ اما هردوتامون یادآور چیزهای جالبی نیستیم.
کمی خودم را جلو کشیدم و تقریبا نیم تنه ام به شانه دیگرش تیکه داده شده بود. دستش را از دور کمرم به روی شکمم رساند:
ـ میدونی که لیاقتت یکیه که قدرت رو بدونه. تو شکست عشقی نمی خوری، فقط من برات یه خاطره کوچیک میشم که ممکن ناراحتت کنه..
میان حرفش آمدم:
ـ نه!
لبخندی زد و شالم را از روی دسته ی موتورش کنار زد و به آرامی روی شانه ام انداخت:
ـ تو خوشگلی خب؟ تو خوبی خب؟ ولی بین من و تو، یه " اما، ولی، شاید، اگر" های زیادی وجود داره!
انگشتش را به کناره ی لبم کشید:
ـ بعد این قضیه چیپ، من دیگه اطرافت نمی چرخم. بهتره این هوایی شدن رو یه طوری از یه سمتی تموم کنیم هوم؟
انگشتانش، زخم روی گونه ام به حرکت در آمد:
ـ بابت تمام این بلاها، منو ببخش! خیلی زیاد هم منو ببخش. شاید اگر سیما رو از دست نمی دادم به این نقطه نمی رسیدم که ازت معذرت بخوام. شاید به این اشتباه ادامه می دادم و تو بیشتر اذیت می شدی، خودم بیشتر اذیت می شدم...
romangram.com | @romangram_com