#محاق_پارت_832

ـ بگیرش!

سرم را تکان دادم:

ـ نه! من میترسم مسعود بیاد سراغم...

درحالی که سوار موتور می شد، پلاستیک را درون جیب کوچک سئوشرت بهاره اش گذاشت:

ـ خب، چیکار کنمش؟

پلکی زدم:

ـ اونو خاک کنم، توهم کنارش خاک میشی خشی!

لبخندی زد:

ـ خب، من کلا آدم خاک شدنی ای هستم! مشکلی نیست؛ مهم اینه خوب باشی!

موتور را از جک آزاد کرد، قدمِ منِ به خودی خود به سمتش کشیده شد. موتور را نگه داشت و دقیق به چشم هایم نگاه کرد:

Novelslands

ـ چیکارت کنم؟ بهم بگو، من همون کارو می کنم!

دستم روی شانه اش نشست. سرش را بالا آورد و کمی جا به جا شد. جک موتور را زد و دستش از کناره ی بدنم روی پهلویم نشست:


romangram.com | @romangram_com