#محاق_پارت_831
سر قبرم یعنی همان دم که او با موتورش سر کوچه ایستاده است! سر قبرم یعنی من می خواهم به همین غلط اضافی ادامه بدهم، سر قبرم یعنی یک فاتحه برایم بخوان که من آدم رها کردن نبودم!
همانطور که سال ها از جریان پامچال می گذشت، رها کردنش سخت تر می شد، او که جای خود دارد! جای او... جای او درست در کنار سطل زباله قلبم بود! شبیه لباسی که دور انداختنش را دوست ندارم؛ اما دیگر اندازه ام نیست!
نگاهش با بدجنسی به لبم افتاد و لبخند کوچکی زد. اخمی کردم و درحالی که با انگشت شست و اشاره، زخم را لمس می کردم گفتم:
ـ زیبا نیست؟
شانه ای برایم بالا انداخت و به موتورش تکیه زد:
ـ خودت قشنگتری!
ابرویی بالا انداختم:
ـ این تعریف زیبا رو مدیون کدوم عمل خوبم هستم؟
دستی به جیب برد و پلاستیک کوچک را مقابل چشمم بالا آورد. نگاهم از چشم هایش به محتوای داخل پلاستیک که اندازه کف دست بود، رسید و پرسیدم:
ـ جدی ای؟
چشمکی تحویلم داد و من قدمی به جلو برداشتم:
ـ یعنی ارزششو داشت؟
دستکش هایش از روی دسته ی موتور برداشت و پلاستیک را تکانی داد:
romangram.com | @romangram_com