#محاق_پارت_830

خانه خلوت بود و عین سگ مرا ترساند و گورش را گم کرد.

گفت؛ اگر آن چیپ دستم باشد و به او ندهمش، جر واجر که هیچ، جسدم را به خانه می آورد!

و من فقط خندیدم. چرا چیپ مهم بود؟ چرا مهم شده است!؟

جوابم تنها این شد که آن چیپ ارزش زیادی دارد و من قدرش را نمی دانم.

نمیدانستم چه کار کنم، نمی دانستم اصلا توانایی کاری دارم؟

به من میگفتند؛ تو مستقل و ارزشمند هستی، اما نبودم... من وابسته ام.. به همه کس إلا خودم.

به خودم اهمیت نمی دهم، به زندگیم... به هیچ چیزی....

گوشی ام که زنگ خورد، دستمال را از کنار لبم برداشتم و درحالی که از جایم بلند می شدم گفتم:

ـ میرم تا یه جایی میام.

همایون ابرویی بالا انداخت و میثم عوضی با لبخند، خبیثانه تماشایم کرد.

ـ کجا با اون لبت؟

شانه ای بالا انداختم و درحالی که کتونی هایم را می پوشیدم گفتم:

ـ سر قبرم...


romangram.com | @romangram_com