#محاق_پارت_828
ـ نیلوفر با عرفان بود
دستش را زیر چانه اش گذاشت و نگاهم کرد و گفت:
ـ اوضاع خوب بود؟
شانه بالا انداختم:
ـ برای اونا؟ قطعا! اما برای همایون چی؟
قاشق را روی نان مالید:
ـ شکست عشقی یه همچین چیزیه! هما خر بود که نیلوفر رو دوست داشت و داره
پایم را روی صندلی رو به رویم گذاشتم:
ـ پس تو خرتری که عاشق یه زن مطلقه که یه بچه داره شدی!
و گوشه چشم نگاهش کردم. چشم هایش یک حالتی شد که هم حق را به من می داد و هم بهش برخورد بود!
ظرف پلاستیکی قرمز را روی میز گذاشتم:
ـ چیه؟ دروغ میگم؟
اهمیتی به حرفم نداد و به سمت پیشخوان رفت. درحالی که کیفم را از روی صندلی کنار برمی داشتم ظرف نیمه دست خورده ی میثم را هم به دست گرفتم و دو نان هم زیر بغل زدم. از بستنی چطور می گذشت؟ مردک عقل نداشت.
romangram.com | @romangram_com