#محاق_پارت_827

حس می کردم؛ قضیه اش با ژیلا، جدی است و این یعنی شروع دعواهای ماندانا و خانه خراب شدنش مقابل خانه همایون!

ـ بستنی میخری؟

گوشه چشم نگاهم کرد و لب هایش به پوزخندی کج شد. مشتم که بر بازویش فرود آمد، نزدیکترین بستنی فروشی پاتوقمان شد.





چند نان اضافه برای بستنی سنتی گرفت و مقابلم گذاشت. شلوار دوخط خانه همراه با یک تیشرت جذب ورزشی به تن داشت. نگاه دخترها که به سمتش کشیده می شد، چیز جالبی نبود! او حالا قصد ازدواج با ژیلا را داشت و باید یک سری مرزها را رعایت می کرد؛ حتی با اینکه مرد است نباید بازوهایش به نمایش بگذارد و دل دختران را آب کند! این بد بود! ازاردهنده بود!

من حسودی نمی کردم؛ اما خودم را مجبور به آوردن سئوشرت کردم و درحالی که از کیف باشگاهش بیرون می کشیدمش، غر می زدم که ژیلا زیادی بی خیال این مردک مفت خور شده است!

سئوشرت را که روی تنش انداختم، نگاه دختران کمی مزخرف شد. شاید فکر کنند من و میثم رابطه ای داریم، این چیز مهمی نبود! لااقل الان نبود که من، شدیدا ذهنم درگیر خشایار است و منتظر آن چیپ شُخمی که مسعود قطعا در تُنبانش قایم کرد است!

ـمسعود رو نمی بینم چند روزی!

ابرویی بالا انداختم:

ـ کاری داری باهاش؟

چانه ای بالا انداخت:

ـ نه بابا...


romangram.com | @romangram_com