#محاق_پارت_826
ـ یه زمان جلوی زن سابقت، برای نیلوفر وایستادم، حالا جلوی هردوتون بخاطر همایون وایسمیتم.
دستم را از دستش بیرون کشیدم و انگشت اشاره ام را سمت نیلوفر گرفتم:
ـ تو بیجا میکنی به همایون زنگ میزنی و پیام میدی؟ حالا عذاب وجدانت راست کرده و یادت افتاده که همایون همیشه هوات رو داشت؟
عقب گرد کردم که بروم؛ اما سرم را چرخاندم سمت عرفان و گفتم:
ـ خوب بهش بچسب که اگر اینبار بی خانمان هم بشید، من دیگه نیستم که از خیابون جمعتون کنم.
پلکی زدم و لبی ترکرده:
ـ نیلوفر تو یه دوست خیلی خوب رو از دست دادی! یه دوست که شامل من و میثم و همایون میشه. ما برات قد کل دنیا بس بودیم، ولی تو کل دنیا رو خواستی!
به جلو قدم برداشت و دیگر حتی به پشت سر نگاه نکردم. آن دو، با تمام بودن هایشان در عمق خاک، چال شدند.
گاهی هم نمی شد؛ یک سری آدم ها را کنار خودت نگه داری، بودنشان از ارزش تو کم می کرد. پس گزینه نبودن را ترجیح دهید.
سر کوچه که رسیدم، میثم دقیقا هم زمان با من رسید و ماشینش جلوی پایم متوقف شد.
ابرویی برایم بالا انداخت و کیف باشگاهش را از روی صندلی شاگرد برداشت. در را که بستم، تنم از باد خنکی که از کولر می آمد، غرق لذت شد. صورتم را میان دست هایم گرفتم و به جلو خم شدم. میثم هنوز حرکتی نکرده بود و ماشین در حالت ساکن قرار داشت.
صدای موزیک آرام فرانسوی از دستگاه پخش، دوست داشتنی بود. ماشین میثم برعکس میثم پر از عطر و ادکلن های رنگا رنگ بود. خود میثم بوی وانیل می داد. شیرین و کمی مچاله! مچاله یعنی صورتت از شیرینی اش در هم می رفت؛ اما دوستش داشتی! شبیه لیمو ترش... میثم؛ لیمو ترش است. لااقل برای من اینطور است.
چندثانیه بعد، بدون سوالی ماشین را، راه انداخت و خب، من میثم را زیادی دوست دارم. او، اهل سوال پرسیدن و توی مغز رفتن نیست.خودت باید سر حرف را با او باز کنی... پسرک زیادی مامانی بود و شاید بهترین دلیلش برای ازدواج نکردن همین مادرش بود!
romangram.com | @romangram_com