#محاق_پارت_825

ـ پامچال!

دست هایم را از جیبم بیرون آوردم و با یک قدم کوتاه، خودم را نزدیکش کردم. لبخندی زدم.

ـ خب، چطوری؟

لبخندش کمرنگ شد و چهره اش آنی پر از حالت بد شد. لبخندم عمیق تر شد. انگار فهمیده بود که من یک سری چیزها فهمیده ام!

سرم را سمت مرد چرخاندم:

ـ تو موفق شدی! تبریک...

خودم را جلو کشیدم و دستم را مقابلش گرفتم. چشم هایش تا روی دستی که مقابلش تکان می خورد تا صورتم بالا آمد.

ـ متاسفم.

پوزخندی زدم. دستش را از روی جعبه برداشتم و به کف دستم چسباندم و انگشت شستش را بین انگشت شست و اشاره ام نگه داشتم و انگشتان دیگرش را زیر دستم خم کردم:

ـ تو مرد موقفی بودی! اول مخ یه دختر پخمه رو زدی و نامزدش شدی، بعد ولش کردی... بعدش هم که آسون تر پیش رفت نه؟ یه پول قلمبه و یه نفس راحت... الان مشکل تنگی نفست حل شد عرفان خان؟

دستش را محکم تر فشردم و سرم را سمت نیلوفر چرخاندم:

ـ چه دلیل داره به همایون پیام میدی؟

به صورت عرفان نگاه کردم:


romangram.com | @romangram_com