#محاق_پارت_824

***





کناری نشسته بودم. کنار... یعنی گوشه! یعنی آن کنجی که وقتی بچه بودم، زانو در هم می کشیدم و می نشستم. کناری که دید زیادی به بقیه جاها نداشت.

خشایار پیام داده بود" هیچکاری نکن، خودم چیپ رو برات میارم" و من هیچکاری نمی کردم، جز فکر کردن. جز اینکه میثم تا خود صبح خودش را مشغول بازی با گوشیش کرد و همایون دَم دَمای صبح با حال نزاری از خانه بیرون رفت.

آنقدر حالش ناجور بود که حتی مرا ندید. منی که روی مبل سه نفره چُرت می زدم و سریال های ترکی را نگاه می کردم. میثم هم کلی متعجب بود و همین حال نزار همایون مرا به اینجا اورد.

جای جالبی نبود. خانه بزرگ لوکس با نمایی سنگی که با تراشگی های بسیار زیبا، به چشم می آمد.

نشسته بودم، گوشه دیوار و به درِ خانه ای تکیه زده بودم. کل کوچه را متر زده بودم و حالا ساعت دو ظهر است و دیگر حوصله ماندن ندارم.

آمدم از جایم بلند شوم که از پله ها پایین آمد. با لبخندی بر لب، دستش را عقب برد و نیم تنه ی مردی را دیدم، یک جعبه دسته دار، به دست زن داد و عقب رفت.

قدمی به جلو برداشتم؛ ولی متوقف شدم!

زن پله ها را پایین آمد. چند دقیقه مقابل مجمتع ایستاد و مرد با یک جعبه بزرگ از در مجمتع خارج شد. پلکی زدم و بالاخره راهم را سمتشان کج کردم.

مرد جعبه را روی صندوق ماشین گذاشت و برگشت تا جعبه دست زن را بگیرد که مرا دید.

قیافه اش... قامتش... چشم هایش... مدل موهایش...


romangram.com | @romangram_com