#محاق_پارت_823
ـ تهش می خوای به چی برسی میثم؟
لیوان خالی شده را کنار دستم گذاشت:
ـ مشکل زن هایی که مطلقه هستن و بچه دارن، اینه که اون مردی که می خوادشون، گاهی نمی تونه اون بچه رو تحمل کنه! خب گاهی اوقات هم به چشم بچه خودش اصلا نگاهش نمی کنه!
لبی تر کردم:
ـ مشکلت با ژیلا اینه؟
سری برایم تکان داد:
ـ اگر ژیلا رو برای مدت طولانی بخوامش، باید با تمام این ها کنار بیام پامچال... اگر بخواد زنم بشه، اگر بخواد مهماندار بمونه و پسرش پیش ما باشه...
ادامه حرفش را رها کرد و من گفتم:
ـ ژیلا یه زن خود ساخته ست و قطعا کارش رو ادامه میده و قرار نیست که تو از پسرش مواظبت کنی فقط به عنوان عضوی از خانواده ت باید قبولش کنی! درضمن میثم، مادر تو موافق ژیلا هست؟ اینکه تو با زنی که توی 28سالگی مطلقه شده رو می تونه به عنوان عروسش ببینه؟ مامانت خیلی حساسه و تو تک پسری!
به جلو خم شد و گفت:
ـ راجع به رابطه خودت هم، اینقدر منطقی هستی؟
کمرم را به تکیه گاه صندلی چسباندم و خندیدم. کمی از شربتم را خوردم:
ـ این حرف ها رو ول کن. تو اگر واقعا فکر ازدواجی، قبلش حتما با مامانت حرف بزن! ژیلا خیلی حساس و احساساتیه، به راحتی با هر چیز کوچیکی اشک می ریزه! مامان تو هم که خودت می دونی تیکه میکه می ندازه و دیگه والسلام!
romangram.com | @romangram_com