#محاق_پارت_822
ـ دوستت احیانا، پسر نبود که؟ احیانا موتور نداشت و اسمش خشایار نبود؟
چشم هایم را در کاسه اش چرخاندم و در یخچال را بستم:
ـ بینگو!
با خنده سرش را تکان داد:
ـ همایون اگه بفهمه جر که هیچ حامله ات کرده!
مقابلش آن سمت اپن نشستم و درحالی که لیوان دیگری برای میثم از روی اپن برمیداشتم گفتم:
ـ می دونم، نگران نباش، قرار نیست بینمون چیزی باشه!
ابرویی برایم بالا انداخت و لیوان شربتش را از میان مشتم، چنگ زد:
ـ از اولش هم می دونستم نگاهت بهش یه جوریه!
چشم هایم را گرد کردم:
ـ حرف مفت نزن!
شانه ای بالا انداخت و درحالی که موبایلش را روی اپن می گذاشت گفت:
ـ هربار به هر طریقی با هم دیگه در ارتباط بودید! یه مدت هم با هم زندگی کردید... شاید اون حسی اون زمان نداشته و الان اوضاعش متفاوت تر از قبل شده!
romangram.com | @romangram_com