#محاق_پارت_821

ـ کجا بودی؟

هینی می کشم و کمرم محکم به دستگیره ی در برخورد می کند. سریع خودش را جلو می کشید و شانه ام را جلو می کشد تا به زمین نخورم.

سرم را بالا می آورم و نگاهش می کنم:

ـ زهرمار... نصفه شبی جلوی در داری چیکار می کنی؟

چشم هایش به سرخی می زد و موهایش بر اثر خوابیدن بر روی بالشت آشفته شده بود. رکابی زیتونی اش را از درون شلوار راحتی دو خطش بیرون کشید و گفت:

ـ داشتم بیرون سیگار می کشیدم.

دمپایی انگشتی های رو فرشی را به پا کردم و از کنارش گذشتم که دوباره پرسید:

ـ ساعت دوازده شب کجا رفته بودی؟

روی یکی از صندلی های میزناهار خوری نشست و با مشکوک تماشایم کرد:

ـ این موقع شب از تو بعیده خوابت رو ول کنی!

در یخچال را باز کردم و درحالی که تا کمر درون یخچال بودم گفتم:

ـ یکی از دوستام کارم داشت!

انگار راضی نشد که "هووم" کشداری گفت و پرسید:


romangram.com | @romangram_com